«شجاعت داشته باش فکرت را بکار بگیر»

امانوئل کانت

مراجع مذهبی بخشایش گناهان را در انحصار گرفته و با گرفتن صدقه و یا جزیه، رواج "گناهان" را مایۀ کسب درآمد و تحکیم قدرت خود ساخته بودند

 

در جوامعی با سرشت قرون وسطایی دین فرمان‌فرمای اخلاق تلقی می شود و از آنجا که اعتقاد مذهبی چون و چرا ندارد، اندیشه و گفتگو دربارۀ فرمان‌ها و ارزش‌های اخلاقی نیز بی‌مورد است. جنبۀ دیگر آنکه چون دین حاکم بر این جوامع بعنوان تنها مذهب برحق تلقی می‌گردد، اخلاقیات آن نیز باید والاترین نمونۀ جهانی باشد و پیروان دیگر ادیان چون از چنین ارزشهایی برخوردار نیستند، طبعاً باید از نظر اخلاقی در درجۀ پایین‌تری باشند. اینستکه اگر مردمان کشورهای عقب‌ماندۀ دنیا در نکته‌ای همرأی باشند همانا بی بند و باری و انحطاط اخلاقی در کشورهای پیشرفتۀ غربی است.
چنین مردمانی حتی بر تناقض نهفته در نگرش خویش آگاهی ندارند و از خود نمی پرسند که چگونه ممکن است "انحطاط اخلاقی در غرب"، که پدیدۀ جدیدی هم نیست، نه تنها مانع پیشرفت آنان نشده باشد، که عملاً به شکوفایی در همۀ زمینه‌ها نیز انجامیده است؟
از سوی دیگر می‌دانیم که گفتگو دربارۀ اخلاق در میان اندیشمندان غربی از دیرباز رواج دارد و از سقراط که اندیشیدن دربارۀ اخلاق را با اندیشۀ فلسفی پیوند داد، تا کنون فیلسوفان بزرگی به کنکاش دراین باره پرداخته اند. این را نیز می‌دانیم که مردم جوامع پیشرفته نه تنها اندیشمندان خود را گرامی می دارند، بلکه اگر سخن آنان را درست بیابند بدان نیز عمل می کنند. پس تناقض دیگر اینکه چگونه ممکن است مردمانی که به سخن بزرگان اندیشۀ خود عمل می کنند، به انحطاط اخلاقی رسیده باشند و ما که خود را چندان با چنین مقولاتی درگیر نکرده ایم از آنان برتر باشیم؟!
نوشتار حاضر با پژوهشی کوتاه در آرای دو تن از معروفترین اندیشمندان فلسفۀ اخلاق در غرب خواهد کوشید دشواری راه و اهمیت کوشش اندیشمندان غربی در پیشبرد فلسفۀ اخلاق و امکان استفاده از آن را نشان دهد.
***
چند قرن پیش از آنکه در تورات حکم "چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان" مطرح شود، در بابل قوانین جزایی بسیار دقیق و همه جانبه‌ای برقرار بود که کمابیش بر همین "اصل قصاص" استوار بود. با این تفاوت که چون حکم تورات فقط به مجازات نظر نداشت، بلکه با تکیه بر ترس از خدا، باید از وقوع جرم نیز جلوگیری می‌کرد. بنابراین می‌توان آنرا حکمی با جنبۀ اخلاقی دانست. بهرحال، این حکم نه تنها از پیدایش یهودیت به بعد، هزاران سال کمابیش بعنوان پایۀ زندگی اجتماعی پذیرفته شده بود، بلکه هنوز هم در همۀ جوامع با سرشت "قرون وسطایی"، هم پایۀ اصلی قوانین جزائی است و هم بعنوان تنها "فلسفۀ اخلاق" شناخته می شود.
مرحلۀ تاریخی بعدی در مسیحیت بازتاب یافت؛ بدینصورت که عیسی مسیح "مقابله بمثل" را انتقام نامید و خواستار چشم پوشی از آن و "بخشایش" خطاکار شد. با این استدلال که اگر حکم "چشم در برابر چشم..." پیگیری شود به تسلسلی از انتقام جویی دامن می زند و در نهایت به جامعه ای مملو از "کوران و شلان" منجر می گردد.
هرچند این استدلال درست است، اما شگفت آنکه اجرای اصل "قصاص" نیز هیچ جا و هیچ‌گاه به چنین فاجعه ای منجر نگشت! بدین دلیل ساده که در گذشته ظلم همواره بر قدرت تکیه داشت و زیان ‌دیدگان اغلب از توانایی کافی برای انتقام جویی برخوردار نبودند. آسیب دیدگان، اغلب فرو دستانی بودند که اصولاً توانایی انتقام نداشتند و کمتر "دادگاهی" و یا "حاکم عادلی" پیدا می شد که حق فرو دستان و آسیب ‌دیدگان را با اجرای "مقابله به مثل" به کرسی بنشاند.
از طرف دیگر جوامع قانون ‌مدار دیگر نمی توانند به اصل "انتقام" پایبند بمانند، زیرا در غیراینصورت چنین جامعه‌ای که در آن قانون به یکسان مدافع حقوق شهروندان است باید رضا دهد که بیش از پیش چشمها کنده شود، دست ها بریده گردد و به قصاص، سرها بالای دار رود! از اینرو جوامع مدنی (دمکراتیک) ناگزیرند از "مقابله به مثل" چشم بپوشند و "بخشایش" را جایگزین قصاص کنند!
بدین سبب هم از زمانیکه در اروپا جوامع مدنی شکل گرفتند دربارۀ مجازات و تأثیرات آن بحث های دامنه داری درگرفت. تا آنکه بالاخره پس از جنگ جهانی دوم علیرغم اعتراضات و دلواپسی‌های موجود مجازات اعدام بکلی حذف گشت و این اصل به رسمیت شناخته شد که هدف از مجازات، نه انتقام از تبهکار، بلکه تجدید تربیت او است.
شگفتا که با حذف مجازات اعدام، نه تنها آمار جرم و جنایت در این کشورها بالا نرفت که برعکس سیری نزولی در پیش گرفت و بهرحال بسیار پایین تر از کشورهایی است که در آنها این تصور وجود دارد که اجرای حکم اعدام به اجتناب از بزه و قتل منجر می گردد.
در کشورهای عقب ‌مانده تصور این است که بهبود اخلاق تنها به "مجاهدت" فردی ممکن است و در چهارچوب رفتار شخصی اهمیت دارد. از سوی دیگر، با رواج افکار "چپ"گرایانه نگرشی در ایران تشدید شد که بنا بر آن گویا با تحول در سیاست و برقراری نظام سیاسی عادلانه و دمکراتیک، جامعه خود بخود از هر نظر (از جمله از نظر اخلاقی) رو به بهبود خواهد رفت.
تحولات نیم قرن گذشته بطلان نگرش یاد شده را نشان داده است. تا بدانجا که می توان گفت، بحران سیاسی اجتماعی در ایران تا حد زیادی خود نتیجۀ بحران اخلاقی حاکم است و نه برعکس و در آینده نیز هیچگونه روند مثبتی بدون بهبود منش اخلاقی در سطح اجتماعی ممکن نخواهد بود.
با این مقدمه اینک به مطلب اصلی بپردازیم. هدف آنستکه در بخش نخست این نوشتار گام به گام فلسفۀ اخلاق کانت را که مهمترین فیلسوف دوران روشنگری شمرده می شود بررسی کنیم و در بخش دوم، با نگاهی کوتاه به آرای آدورنو، تکامل فلسفۀ اخلاق را تا به امروز نشان دهیم.
***
امانوئل کانت تازه در آثار اخیر خود به فلسفۀ اخلاق روی آورد. او در جوانی بعنوان دانشمند در علوم طبیعی شهرت یافت و زمانیکه به فلسفه روی آورد موضوع اصلی او "فلسفۀ شناخت" بود. تا آنکه در برلین محفلی از اندیشمندان پدید آمد که بیش از هر چیز به فلسفۀ سیاسی می پرداخت. در این زمان کانت در مقالاتی که در نشریۀ وابسته به محفل مزبور می نوشت این پرسش را مطرح ساخت که سنگ‌پایۀ جامعه‌ای آزاده و دمکراتیک کدامست؟ چگونه می‌توان مانع سؤاستفاده از آزادی شد؟ و شهروندان با چه معیارهایی خواهند توانست کسانی را به حکومت برگزینند که در خدمت جامعه رفتار کنند؟
در جواب چنین پرسش‌هایی کانت به بررسی فلسفی مسایل اخلاقی پرداخت و به این نتیجه رسید که هیچ جامعه‌ای بدون برخورداری از تربیت اخلاقی موفق نخواهد شد حکومتی را برگزیند که در جهت عدالت گام بردارد. بعبارت دیگر سطح تربیت اخلاقی با رشد اجتماعی و سیاسی رابطۀ مستقیم دارد. زیرا مادامیکه موازین نیکی بر جامعه ای حاکم نباشد، بالطبع نه شهروندان می دانند که چه کسانی را با چه ویژگی‌هایی برگزینند و نه برگزیدگان از رفتار و کرداری پسندیده برخوردار خواهند بود.
کانت کمبود تربیت اخلاقی را تفاوت جوامع متمدن و جوامع عقب مانده دانست. زیرا در جوامع عقب‌مانده این اصل حاکم است که:" چون همه فاسد هستند، من هم اجازه دارم که فاسد باشم." و یا "از آنجا که دیگران به من ظلم کرده اند، من هم اگر بتوانم مجاز هستم ظلم کنم." کانت بدرستی نشان داد که بر چنین مردمانی حاکمانی فاسد و زورگو حکومت می‌یابند و هرچند همگان از زور و ستم حکومتگران ناراضی‌اند، اما چون خود نیز کمابیش به فساد اخلاقی آغشته هستند، مجبورند آنان را تحمل کنند.
بدین سبب از نظر کانت هرگونه پیشرفت اجتماعی وابسته به بهبود اخلاق فردی و جمعی است و اخلاق بعنوان خمیرمایۀ زندگی انسانی از اهمیت محوری در قوام جامعه برخوردار است.
تا دوران روشنگری (سدۀ 17م.) در اروپا نیز اخلاقیات به فرمانهایی ختم می شد که بصورت "بکن و نکن!" مؤمنان را در زندگی هدایت می کرد و چنانکه تاریخ نشان داد تنها بطور نسبی و محدود باعث رفتار نیک می شد. از جمله بدین سبب که:
ـ برخلاف ادعای ادیان، اخلاق "طبقاتی" بود و فرادستان (قدرتمندان، ثروتمندان، مردان و "بزرگان") عملاً رفتاری کاملاً متفاوت از فرودستان (ضعیفان، ندارها، زنان و کودکان ..) داشتند.
ـ مراجع مذهبی بخشایش گناهان را در انحصار گرفته و با گرفتن صدقه و یا جزیه، رواج "گناهان" را مایۀ کسب درآمد و تحکیم قدرت خود ساخته بودند.
ـ فرمان‌های دینی در مجموع در جهت مخالف امیال طبیعی انسان (بویژه امیال جنسی) بودند و او را در میدان تشنج ارتکاب به گناه دچار پریشانی روحی می ساختند.
از همه مهمتر گویا اخلاق با آنکه راهبر رفتار آدمی است ربطی به عقل ندارد و باید از کنکاش اندیشه برکنار باشد. به همین سبب پس از آنکه روشنگران به کمک عقل به چون و چرا دربارۀ فرمان‌های اخلاقی پرداختند، بیکباره کاخ (باشکوه و ترسناک) "اخلاق دینی" درهم فروریخت و این واهمه بوجود آمد که اگر قرار باشد هر کس رفتارش را با عقل خود بسنجد و عقل را در خدمت امیال و منافع خود بکار گیرد، هر عمل غیراخلاقی مجاز می شود!
اما خوشبختانه این واهمه بی‌مورد بود و چنانکه تاریخ اروپا در سده های 18و 19م. نشان داد، پس رفتن اعتقادات مذهبی نه تنها به هرج و مرج اخلاقی نیانجامید، بلکه بویژه پس از انقلاب کبیر فرانسه در مقایسه با قرون وسطا رو به بهبود نهاد.
با اینهمه هنوز در برابر اخلاقیات مسیحی، فلسفۀ اخلاقی نوینی بوجود نیامده بود. این فلسفۀ اخلاق باید بر موازینی تکیه می‌کرد که هم انسانی باشد و هم عقلانی تا مورد قبول همۀ شهروندان قرار گیرد. امانوئل کانت نخستین اندیشمندی است که با پیگیری بدین مهم پرداخت. البته پیش از او دو فیلسوف بزرگ انگلیسی جان لاک و دیوید هیوم نیز در این زمینۀ کوشش‌های مهمی کرده بودند.
کانت برای نخستین بار این واقعیت را به کرسی نشاند که: "اخلاق زادۀ دین نیست." دیگر آنکه خواستار هماهنگی موازین اخلاقی با عقل شد. زیرا او بدرستی تشخیص داده بود که ریشۀ فساد در جوامعی که ظاهراً به اخلاقیات مذهبی پایبند هستند، اینستکه اربابان دین موازین رفتاری و اخلاقی را بصورت احکامی مطلق واجب کردند، بدون آنکه ضرورت آنها بدرستی برای مؤمنان روشن باشد.
ناگفته نماند که نفی منشأ دینی اخلاق به معنی نفی نیاز به دین نبود. در دورانهای گذشته که ادیان همه چیز را در زندگی مؤمنان تعیین می کردند، این تصور نیز وجود داشت که دین موجد و مبتکر ارزشهای اخلاقی نیز هست. اما کانت ثابت کرد، که این تصور اشتباه است و برای دین عملکردهای دیگری قائل شد؛ شاهد آنکه خود او مسیحی مؤمنی بود.
روشن است که انسان بهرحال باید رفتار خود را عاقلانه بداند، وگرنه به آن دست نخواهد زد. از سوی دیگر اگر انسان را موجودی عاقل و آزاد در نظر گیریم باید به او حق بدهیم که خود موازین اخلاقی شایسته را تشخیص دهد. بعبارت دیگر، موازین اخلاقی زمانی شایسته‌اند که مردمانی عاقل، آنها را آزادانه به عنوان راهنمای عمل برگزینند. پس هیچگونه رفتار اخلاقی بدون آزادی مفهوم ندارد و اخلاق مذهبی اگر بخواهد بدون چون و چرا بر انسان حکومت کند اصولاً شایستۀ نام اخلاق نیست.
اما پرسش اساسی اینستکه، آیا می‌توان در مورد اخلاقیات نیز به عقل اعتماد کرد؟ مسلّم آنکه عقل معیار ثابتی نیست. به این دلیل ساده که "عاقلان" ممکن است دربارۀ هر موضوعی دچار اختلاف نظر شوند. هرچند که اختلاف نظر در اکثر موارد نه تنها بد نیست که به برخورد زایندۀ عقاید منجر می شود، اما در مورد اخلاقیات ضرورت دارد که موازین آن در زمان و مکان مشخص مورد توافق کل جامعه باشد.
به نظر کانت نیز، عقل برای آنکه بتواند درست و اخلاقی قضاوت کند نیاز به مرجعی ثابت و مورد قبول همگان دارد. این مرجع باید بطور حتمی و قطعی بر عقل حکم راند. کانت این مرجع را "فرمان قطعی" Categorical imperative می نامد.
آنچه را که کانت "فرمان قطعی" می نامد شاید همان باشد که در ادب ایرانی "وجدان بیدار" گفته اند. در نظر کانت "فرمان قطعی" مجموعه ای از موازین اخلاقی است که باید بر درون انسان حکم راند.
حال پرسیدنی است که "فرمان قطعی" چگونه تعیین می شود و چرا انسان عاقل باید بدان گردن نهد؟ وانگهی فرمانهای قطعی کدامند و مرز و حدشان کجاست؟ کانت ادعا می کند که هر انسان عاقلی می تواند فرمانهای اخلاقی را به کمک عقل بشناسد. او با طرح نمونه‌هایی می کوشد "فرمان قطعی" و چگونگی سنجش آن را برای همگان توضیح دهد:
مثلاً کسی که می خواهد دزدی کند، نخست باید بیاندیشد که اگر من دزدی کنم باید همۀ اطرافیان خود را نیز مجاز بدانم که دزدی کنند. در این صورت مال من نیز در امان نخواهد بود. بنابراین دزدی رفتاری غیرعاقلانه و بدین سبب مغایر با فرمان اخلاقی است. همینگونه است دروغگویی. زیرا کسی که می خواهد دروغ بگوید باید بیاندیشد که در این صورت به همه اجازه می‌دهد که دروغ بگویند!
بنابراین از نظر کانت "فرمان قطعی" همان موازین شناخته شدۀ اخلاقی است با این تفاوت که، مطلق است و جای چون و چرا ندارد. از جمله دروغگویی در نظر او چنان نکوهیده است؛ که مثلاً اگر قاتلی به قصد کشتن کسی که نزد شما پنهان گشته از محل اختفای او بپرسد، حتی در این صورت نیز باید حقیقت امر را بگویید و از دروغ بپرهیزید!
هرچند کانت "فرمان قطعی" را بسیار ستایش می کند، اما نمی تواند تضمینی بدست دهد که همۀ انسانها در همۀ موارد از آن فرمان برند. از اینرو نهایتاً آنرا کافی نمی داند و بدنبال انگیزه‌ای می گردد که باعث شود انسان به فرمان قطعی گردن نهد. از اینرو "نیت پاک" good will را معیاری برای کاربست "فرمان قطعی" تشخیص می دهد.
اما آیا همه همیشه نیت پاک دارند؟ وانگهی خود کانت معترف است که چه بسا انسان کاری را به نیتی و مقصدی خوب انجام می دهد، اما نتیجه‌ای بد حاصل می شود و به دیگران زیان می رساند. یا برعکس، رفتار نیک نباید حتماً نیت نیکی را پشت سر داشته باشد: بعنوان مثال، مغازه داری که جنسی را به همۀ خریداران، چه دارا و چه ندار، چه کودک و چه بزرگسال، به قیمتی یکسان می‌فروشد، نیت او اجرای "عدالت" نیست، برعکس؛ اگر او عادلانه رفتار کند ورشکست خواهد شد. درحالیکه "بیعدالتی" او نیک انجام است زیرا هم کسب او را رونق می دهد و هم خریداران را از امکان خرید محروم نمی سازد.
بنابراین "نیت نیک" نیز الزاماً به نیک رفتاری منجر نمی شود. اینجا است که کانت در درون انسان پدیدۀ دیگری نمی‌یابد که بتواند آنرا نقطّۀ اتکا و ضامن نیک رفتاری قرار دهد. از اینرو برای آنکه نیک رفتاری انسان را تضمین کند، درون او را رها می کند و به بیرون می نگرد و "وظیفه شناسی" را می یابد. استدلال او اینستکه وظیفه شناسی اصولاً بدون امید به منفعتی و یا چشمداشت به پاداشی صورت می گیرد و تنها ناشی از سرسپردگی انسان به قانون و موازین اخلاقی است:
"ارزش رفتار اخلاقی به انگیزه و یا هدف آن بستگی ندارد، بلکه تنها بدینکه به وظیفه ای عمل بشود."
از نظر او، برای آنکه انسان در هر لحظه بداند که باید به چه وظیفه‌ای رفتار کند لازم است که به موازین والای اخلاقی Maxime اعتقادی راسخ داشته باشد و نگذارد امیال، احساسات و یا منافعی ناسالم بر آنها خدشه وارد آورد. از اینرو کانت "وظیفه شناسی" را به "فرمان قطعی" اضافه می کند و از این مفهوم جدید، تعریفی بدست می‌دهد که هیچ انسان عاقلی نمی تواند در آن شک کند:
"آنچنان رفتار کن که رفتار تو همواره بتواند به سرمشق و قانون برای دیگران بدل شود."
او این جمله را بعنوان قانون کلی و خطاناپذیر اخلاق ارائه می دهد و آنرا کشفی دورانساز در حد "کشف کوپرنیک در نجوم" قلمداد می کند.
این است محتوای فلسفۀ اخلاق کانت که آنرا با زبانی پیچیده بیان کرده و بدنبال نقطه اتکایی مورد اعتماد، از "عقل" به "وجدان" و سپس از "نیت پاک" به "وظیفه‌شناسی"، هربار پدیده ای را بعنوان کشفی بزرگ اعلام می کند، اما در گام بعدی آن را قابل اعتماد نمی یابد و رهایش می سازد.
در نهایت نیز جملۀ بالا را همچون سنگنبشته‌ای در برابر انسان می گذارد که هرچند همگان به "درستی" آن اعتراف دارند، ولی چنان دست نایافتنی است که با زندگی روزمره بیگانه می شود و در نهایت بود و نبودش یکسان است، زیرا چه کسی خود را چنان نیک می داند که بخواهد دیگران از او سرمشق نیک‌رفتاری بگیرند؟
وانگهی، مگر هدف کانت این نبود که قانونی بیابد که برای همگان قابل اجرا باشد؟ درحالیکه حرف آخر او اینستکه انسان باید بطور مطلق نیک رفتار باشد و تصور کند که کوچکترین لغزشی به فروپاشی کل جامعه خواهد انجامید، اما تجربۀ هر کس نشان می دهد که لغزش‌های کوچک نه تنها جامعه را از هم نمی پاشد که حتی روابط نزدیک انسانی را نیز به مخاطره نمی‌اندازد.
بنابراین کل فلسفۀ اخلاق کانت از اینرو که جنبۀ مطلق بخود می گیرد، دیگر به سنجش عقلانی تن در نمی‌دهد و نمی‌تواند هیچگونه نتیجۀ عملی مثبتی داشته باشد. نظریۀ او به سبب سقوط به مطلق‌گرایی حتی به اندازۀ ادیان کهن نیز (که به ترس از مجازات و یا پاداش آنجهانی متوسل می شدند) نمی تواند در بهبود اخلاقیات مؤثر باشد.
مشکل دیگر فلسفۀ اخلاق کانت این است که او می خواست عقل را بر اخلاق حاکم کند. اما نمی خواست ببیند که عقل خواهی‌نخواهی دست آموز احساس است و پیش از آنکه به وجدان مراجعه کند، تصمیم خود را گرفته است و هربار به راحتی می تواند وجدان را فریب دهد و پشتیبان خود کند.
وانگهی کانت به سنت مسیحی، انسان را میان گناه و ثواب در نوسان می دید. از اینرو "فرمان قطعی" در واقع همان "بکن و نکن!" مذهبی بود با نامی دیگر. چنانکه می توان گفت، فلسفۀ اخلاق کانت تنها ظاهری "غیرمذهبی" دارد و او به همان اندازۀ مذهب (شاید هم بیشتر) آزادی انسان را با "وظیفه شناسی" و "سرسپردگی به قانون و سنت های اخلاقی" چنان محدود می کند که جایی برای خردورزی و ارادۀ آزاد بجا نمی ماند. بی سبب نبود که آرای او از سوی حکومت مقتدر پروس استقبال می شد و برخلاف فیلسوفان فرانسوی و انگلیسی که افکارشان رنگ انقلابی داشت، کانت تا حد زیادی فیلسوف دربار پروس بود و در جهت تحکیم روابط اقتدارگرانۀ موجود در جامعۀ آلمان عمل می‌کرد.
مادامیکه کلیسا در آلمان بر اجرای "اخلاقیات" نظارت می کرد، پیروان کانت چهرۀ حق به جانب و مدرنی داشتند. بدین صورت که خود را مخالف و منتقد کلیسا می دانستند و ادعا می‌کردند که موازین اخلاقی را با عقل خود می‌سنجند، درحالیکه در نهایت با سرسپردگی و وظیفه شناسی کورکورانه به همان موازینی رفتار می کردند که مسیحیت برقرار کرده بود.
این وضع با روی کار آمدن حزب نازی که موازین "اخلاقی" دیگری را دنبال می کرد، درهم ریخت و فلسفۀ اخلاق کانت به نتایج فاجعه‌انگیزی انجامید زیرا اکثریت قریب به اتفاق آلمانی‌ها با همان سرسپردگی و وظیفه شناسی گوش به فرمان هیتلر شدند.
بحران فلسفۀ اخلاق زمانی به اوج خود رسید که یکی از جانیان رژیم نازی بنام آدولف آیشمن در برابر دادگاه بروشنی گفت که خود را پیرو نظریۀ کانت می داند و از آنجا که یهودیان را مانع پیشرفت میهن خود می دانسته، عقل به او حکم کرده، در راه کشتار و نابودی آنان در کوره‌های آدم سوزی بکوشد و از آنجا که این هدف را وظیفۀ میهنی خود می دانسته، از این بابت نیز احساس تأسف و پشیمانی نمی کند.
"هماهنگی" جنایات آیشمن با فلسفۀ اخلاق کانت نشان می دهد که کوچکترین نارسایی در فلسفۀ اخلاق می تواند عواقب خطیری بدنبال داشته باشد. انتقاد از کانت نیز تنها بدین هدف است که روشن شود، فلسفۀ اخلاق چه نقش تعیین کننده‌ای در رشد اجتماعی دارد. وگرنه در جایگاه والای کانت که بر سنجش عقلانی تکیه کرد و بدینوسیله نقطۀ عطفی در فلسفۀ اخلاق وارد ساخت، شکی نیست.
در ادامۀ بحث جالب است بدانیم مدت کوتاهی پس از کانت، هگل نارسایی اصلی فلسفۀ اخلاق او را کشف و مورد انتقاد قرار داد. هگل متوجه شد که هرچند بنای فلسفۀ اخلاق کانت بسیار والا و خوشنما است، اما با آن هر کاری را می توان توجیه کرد و به هر عقیده ای می توان گروید، چه بد باشد چه خوب.
در واقع چون کانت انسان نیکی بود، تصور می کرد که "وجدان" و یا "نیت" همه خوب است و اگر هم نباشد در هر کس کششی به انجام وظیفه در برابر جامعه وجود دارد که او را به نیکی وامی دارد. درحالیکه، پس از هگل، شوپنهاور، قدمی فراتر رفت و نشان داد که عقل در واقع تنها مستخدم احساسات انسان است و هرچه را انسان اراده (احساس) کند می تواند توجیه نماید.
باید دانست که حتی پیش از کانت هم فیلسوف انگلیسی، هیوم به این واقعیت پی برده بود که:
" عقل به هیچ وجه به خودی خود نمی تواند کردار آدمیان را تعیین کند. زیرا عقل فقط می تواند امور مختلف را نسبت به هم بسنجد. عقل صرفاً ابزار گزینش وسایل صحیح برای نیل به غایات و اهداف را به ما نشان می دهد، اما توان آنرا ندارد که اهداف ما را برگزیند. در غایت‌گزینی، باید به احساسات، امیال و عواطف توجه کرد، زیرا در این زمینه از عقل کاری برنمی آید."
لازم به تآکید است که این ویژگی عقل نباید خدشه ای بر مقام والای سنجش عقلانی وارد آورد و یا عقل را بعنوان بزرگترین امتیاز آدمی در سایه گذارد. هدف اینستکه تکیه گاهی قابل اعتماد برای رفتار اخلاقی پیدا شود و کانت با آنکه گامی بزرگ در این راه برداشت نمی توانست به هدف برسد و با آنکه بدرستی خواستار آن بود که انسان عاقل رفتار خود را نیز به عقل بسنجد، اما تکیۀ یکجانبۀ او بر عقل او را بدانجا کشاند که در مخالفت با هیوم رابطۀ عقل و احساس را بکلی انکار کند:
"در نزد انسانهای عاقل، عقل باید حاکم بر اراده باشد، نه آنکه خود بندۀ امیال و احساسات."
روشن است که این خواست غیرعملی است، زیرا چه بخواهیم چه نخواهیم، "احساسات، امیال و عواطف" در نهایت خود را به کرسی می نشانند. تازه نیچه گامی از شوپنهاور فراتر رفت و بدرستی نشان داد، که ما اصولاً نمی دانیم که احساسات‌ از کجا می آیند! بعبارت صحیح تر احساسات ما بر زمینه ای بسیار پیچیده از وضع جسمی و ذهنی (ضمیر آگاه و ناخودآگاه) برمی آید که توضیح آن بسادگی ممکن نیست!
بنابراین کوشش همۀ اندیشمندان دوران روشنگری که مذهب را باعث سرسپردگی کورکورانۀ انسان دانستند و خواستار آن بودند که انسان بعنوان موجودی عاقل و بالغ سرنوشت خود را بدست گیرد و رفتار خود را عاقلانه بسنجد، در اواخر سدۀ نوزدهم میلادی بدین جا رسیده بود که اعلام کنند انسان هرچند موجودی عاقل است اما عقلش دستاویز احساس اوست و نمی توان دانست که چه چیزی در درون او "در فغان و در غوغاست". در نتیجه، پس از کاهش نفوذ مذهب و از میان رفتن ترس از مجازات آنجهانی، رفتار انسانی قابل پیش بینی و کنترل نیست و او ممکن است به انگیزۀ پیروزی در "تنازع بقا" به هر جرم و جنایتی دست زند.
این مرحله در آستانۀ سدۀ بیستم میلادی بحرانی ترین نقطه در تاریخ فلسفۀ اخلاق را نشانه گذاری کرد و بر این زمینه سوسیال داروینیسم راه را برای نفوذ تمایلات فاشیستی گشود، که هم در شکل "نازیسم" و هم در جامۀ "استالینیسم" وجدان اخلاقی را در پای امیال قدرت طلبانه قربانی کرد و به بزرگترین جنایات در تاریخ بشر دامن زد.
خوشبختانه از جنگ جهانی دوم تا به امروز در زمینۀ بهبود تربیت اخلاقی پیشرفت های بزرگی حاصل شده است که فیلسوف یهودی آلمانی، تئودور آدورنو در پیشبرد نظری آن سهمی بارز داشته است و بدین سبب در بخش دوم این نوشتار آرای او در این زمینه به کوتاهی بررسی خواهد شد.

 

.