در بخش نخست این نوشتار دیدیم که کوشش کانت برای یافتن نقطۀ اتکایی که بر آن بتوان روش اخلاقی فراگیری را بنا نهاد چندان موفق نبود. هرچند که پدیده‌ های مورد پژوهش او (مانند: وجدان، نیت پاک، فرمان قطعی، وظیفه شناسی ..) پدیده های پر ارزشی هستند، اما کانت در بررسی دقیق‌تر، آنها را از ثبات کافی برخوردار نمی یافت. بدین سبب مجبور بود رفته رفته درجۀ تحکّم را شدیدتر سازد و در نهایت به همان "بکن و نکن" مذهبی برسد، با این تفاوت که نظریۀ اخلاق او دیگر نمی توانست به بهشتی نوید دهد و یا از دوزخی بترساند.

متأسفانه باید گفت، تئوری اخلاق کانت از مذهب هم عقب تر رفت، زیرا انسان مذهبی دستکم از عقل بدین اندازه استفاده می‌ کند که فکر کند، آیا گناهی که قصد ارتکاب آن را دارد به جزایی که برای آن در نظر گرفته شده می ارزد یا نه؟ در حالیکه "فرمان قطعی" چون و چرا ندارد و باید به هر قیمتی اجرا شود. وانگهی کانت خواستار آنستکه هر کسی در تمامی زندگی چنان رفتار کند که نمونۀ نیکی و سرمشق برای دیگران باشد و چنین چیزی شدنی نیست؛ دستکم بدین دلیل که شخصیت انسان در طول زندگی ثابت نیست و در جوانی، ثروت و سلامت ممکن است ارزشهای دیگری برای او اهمیت داشته باشند تا در پیری، فقر و بیماری.
البته بدیهی است که هدف انتقاد از تئوری اخلاق کانت، نه تردید در نقش بزرگ او در تاریخ اندیشه، بلکه این است که راه پرخطر و لغزانی که تئوری اخلاق طی کرده است روشن گردد. شگفت ‌انگیز است که کانت به نارسایی نظریۀ اخلاق خود آگاه بوده و از آن بعنوان یکی از بزرگترین مشکلات تربیتی یاد کرده است:
"یکی از بزرگترین مشکلات تربیتی اینست که چگونه می توان لزوم اطاعت از قانون را با آزادی انسان هماهنگ کرد؟ اطاعت از قانون ضروری است! باید دید آزادی چگونه می تواند در سایۀ این ضرورت رشد کند؟"
متأسفانه روند اندیشه در اروپا چنین بود که کانت پس از دوران روشنگری بعنوان "پیامبر اخلاق"، از موقعیتی تزلزل ‌ناپذیر برخوردار شد. قشر غیرمذهبی اروپاییان تئوری اخلاق او را بی‌چون و چرا جایگزین اخلاقیات مذهبی کردند. خاصه آنکه پس از او نیز اندیشمند بزرگی در تکامل تئوری اخلاق نکوشید.
این وضع در سایۀ سهمناک جنایات دو جنگ جهانی بکلی تغییر کرد و در نیمۀ دوم قرن بیستم در روند رشد دانشهای نوین، از جمله روانشناسی و جامعه شناسی، اخلاق نیز از اهمیت هرچه بیشتری برخوردار شد، تا بدانجا که امروزه حتی اوضاع اقتصادی در هر کشوری را تا حد زیادی بر شالودۀ اخلاقی جامعه استوار می دانند.
***
روشن است که در این مختصر حتی فهرست‌ وار مجال پرداختن به دست ‌آوردهای نوین در این زمینه نیست. تنها برای آنکه نمونه ای بدست داده باشیم به "دروغ" بپردازیم:
بدیهی است که از نظر مذاهب دروغگویی بزرگترین گناهان و راستگویی پایۀ اصلی رفتار اخلاقی است. اما این تصور را روانشناسی مدرن بکلی انکار می کند و نشان می دهد که هرکسی نه تنها گاه بیگاه، بلکه روزانه چندین بار دروغ می ‌گوید!
جالب آنکه "دروغگویی" الزاماً خدشه ای نیز بر تمامیت اخلاقی افراد وارد نمی آورد. بدین سبب لازم است دقیقتر در بارۀ تعریف "دروغ" و اهمیت آن در اخلاق پژوهش شود.
تجدید نظر در بارۀ "دروغ" را نیچه دامن زد. با این اشاره که: راستگویی، به معنی بیان واقعیت چنانکه هست، به هوش چندانی نیاز ندارد، در حالیکه دروغگویی نه تنها هوش، بلکه ذهنی خیال ‌پردازانه می طلبد! بدین ترتیب او راستگویی را بعنوان فضیلتی مطلق رد کرد. زیرا لازمۀ "فضیلت" آنستکه نه تنها خود نیک باشد، بلکه به دیگر نیکی ‌ها نیز دامن زند.
پس از نیچه دانش نوپای روانشناسی نشان داد که راستگویی عملاً غیرممکن است! بدین معنی که هرچند فرد راستگو تصور می کند که واقعیت را بازگو می کند، اما در واقع ابتدا آنرا در ضمیر خود بازتاب می دهد و از صافی تجربه، عقل و احساس خود می گذراند. بدین سبب ممکن است شاهدان عینی رویدادی مشخص، گزارش ‌هایی گوناگون ا ز آن بدست دهند. ایراد مهم دیگر بر "راستگویی" اینست که نه تنها همواره به نزدیکی و تفاهم میان انسانها کمک نمی ‌کند که در بسیاری موارد بیان عریان واقعیت به رنجش و دوری می انجامد.
پس می ‌توان گفت، راستگویی هدف نیست، بلکه خود وسیله‌ ای است در خدمت تعمیق تفاهم و تحکیم اعتماد میان انسانها. بهر رو انسان باید همواره سخن خود را سنجیده بیان کند و سنجش چیزی نیست جز همان بکارگیری عقل. اما از آنجا که عقل نیز از ارزش ‌گذاری ناتوان است باید در روشنایی والاترین ارزش اخلاقی، یعنی" همدردی"، قرار گیرد. از این راه به همان دو اصل ناگسستنی فلسفۀ مدرن یعنی "خرد انتقادی" و "همدردی" می ‌رسیم.
***
حال به مطلب اصلی بپردازیم و ببینیم که نارسایی اصلی نظریۀ اخلاق کانت در کجاست؟ مشکل کانت این بود که در دوران او هنوز نقش تعیین کنندۀ تربیت در شکل‌ گیری شخصیت انسانی روشن نشده بود. در حالیکه امروزه دیگر از بدیهیات است که تربیت سالم، طبعاً رشد همۀ ویژگی ‌های مثبت انسانی را بدنبال دارد و اخلاق یکی از این ویژگی‌ هاست.
ویژگی دیگر "عقل" است. هرچند همه از نیروی عقل بهره‌ ای یکسان نبرده ‌اند. اما به کمک پرورش و آموزش می ‌توان در هر فردی نیروی عقلانی را از مراحل ابتدایی به مدارج عالی رساند. همینطور است وجدان انسان که (بعنوان ویژگی دیگر) می تواند از همان کودکی به کمک پرورش و تأثیرپذیری از محیط اجتماعی سالم، هرچه والاتر، استوار تر شود، در حالیکه در محیط فاسد نه تنها رشد نمی کند بلکه ممکن است چنان دست آموز امیال پست شود که بر هر جرم و جنایتی مهر تأیید زند.
پرورش، امیال و آرزوهای انسان را شکل می‌ دهد. پرورش سالم کودک به یقین بدین منجر می شود که چنان به ارزشهای مثبت خو گیرد که به بهیچوجه حاضر نباشد با زیر پا گذاشتن آنها روابط اجتماعی خود را بخطر بیاندازد، بعبارت ساده تر، "آبروی" خود ببرد، زیرا انسان در درون این روابط از چنان گرمی، ایمنی و اعتمادی بهره ‌مند است که حاضر نیست از آن چشم بپوشد.
بدین طریق دغدغۀ کانت نیز بکلی از میان می رود و مقولاتی که او مورد سنجش قرار داده بود از استواری برخوردار می شوند؛ وجدان همیشه به نیکی حکم می کند و انسان با نیت پاک، رفتاری بایسته در پیش می‌ گیرد، زیرا رفتاری دیگر را شایستۀ خود نمی داند.
برای روشن شدن بیشتر مطلب کافیست به "ادب" بعنوان نمود ظاهری اخلاق نگاهی بیافکنیم. انسان تربیت شده در رفتار اجتماعی خود و در برخورد با دیگران موازینی را رعایت می کند که به سبب تربیت در او نهادینه شده‌اند. این موازین از آداب خوراک خوردن گرفته تا لحن سخن گفتن و شیوۀ لباس پوشیدن تا سلیقۀ هنری، همه بر اثر تربیت شکل می گیرند و رفته رفته در ساخت شخصیت هر فردی از جایگاهی استوار برخوردار می گردند. حال اگر دو فرد "با ادب" و "بی‌ ادب" را مقایسه کنیم، اولی رفتاری مانند دومی را مخالف منزلت خود می داند و دومی نیز با "سلیقۀ" اولی بیگانه است.
کسی که در عمرش همیشه نوشیدنی ‌های گوارا نوشیده و خوراک های لذیذ خورده بسادگی حاضر نیست، آبهای کثیف و یا خوراک های گندیده بخورد. به همین گونه انسانی که از تربیتی والا برخوردار شده است نه تنها از ارتکاب جرم و یا حتی آزار دیگران می پرهیزد، بلکه آنرا توهینی به شخصیت خود تلقی می کند. از آن فراتر کودک را می توان چنان تربیت کرد که نه تنها بد رفتاری را بر نتابد، بلکه گسترش نیکی و استواری نیکویی در جهان را هدفی بزرگ در زندگی بداند.
البته همین مکانیسم در مورد تربیت معیوب در محیطی فاسد نیز معتبر است و افراد را به فساد بعنوان امری عادی عادت می ‌دهد. بنابراین در شناخت ماهیت اخلاق و روش درست پرورش نمی توان از این جنبه صرفنظر کرد که هر دو مقوله از بُعدی اجتماعی نیز برخوردارند.
***
"پیش‌ شرط دمکراسی آنست که هر کس با همۀ
توانایی و شهامت، فهم خود را بکار گیرد." آدورنو

اندیشمندان اروپایی در نیمۀ دوم قرن گذشته در بارۀ امکانات بهبود روابط اجتماعی، پژوهش های دور انسازی انجام دادند. از جملۀ آنان تئودور آدورنو به شیوه ای نبوغ آمیز راهی را که امانوئل کانت دو قرن پیش رفته بود ادامه داد و توانست بالاخره تئوری اخلاق را دو هزار و پانصد سال پس از سقراط بر بنیادی تزلزل ‌ناپذیر و جهانشمول قرار دهد.
انتظاراتی که از تئوری اخلاق نوین می ‌رود در مقایسه با اخلاقیات مذهبی بسیار بزرگ است. از جمله اینکه انسان می‌ خواهد با عقل خود رفتار خویش را بسنجد، در حالیکه لازم است عقل او همواره به رفتار نیک حکم دهد. از این گذشته برای همۀ افراد جامعه باید موازین اخلاقی یکسانی صادق باشد!
آیا براستی چنین انتظاری بر آوردنی است؟ مگر نه آنکه تا همین چندی پیش حتی در کشورهای پیشرفته نیز با انسان همچون کودکی رفتار می کردند که بد و خوب را نمی ‌تواند تشخیص دهد و باید به امید بهشت و یا ترس از جهنم او را به رفتار نیک و پرهیز از خطا وادار ساخت؟ چگونه ممکن است که اندیشمندان در همین نیم قرن اخیر به چنین دستاورد بزرگ و شگفت ‌انگیزی رسیده باشند؟
دیدیم که در دوران روشنگری اندیشمندان، از جمله کانت، خواستند که انسان به موجودی اندیشمند و بالغ بدل شود که به کمک عقل، مسئولانه بد و خوب را تشخیص بدهد و با نیت پاک به نیکی رفتار کند. اما هنوز ممکن نبود که تدبیری بیاندیشند که عقل همواره به نیکی رأی دهد و تمایلات پست و منافع غیرانسانی نتوانند او را فریب دهند.
اینک ببینیم آدورنو در این باره چه تدبیری اندیشید؟ او بحث اخلاق را از همان خواستۀ کانت مبنی بر بالغ شدن انسان دنبال می کند و تعریف او از "بلوغ" را می پذیرد:
بالغ کسی است که می تواند فکر خود را بدون هدایت دیگری بکار گیرد. این را "استقلال فکر" و یا "توانایی تعیین سرنوشت" نیز می توان نامید. بدین معنی "روشنگری" هم در فرد و هم در بعد اجتماعی، روندی است که از "وابستگی" به "استقلال" و از "نابالغی" به "بلوغ" می انجامد؛ روندی که (ممکن است در فرد از نظر جسمی چند سالی بیش طول نکشد، اما) از نظر فکری و معنوی هیچگاه خود به خود صورت نمی گیرد و از جمله چنانکه کانت نیز تأکید نموده به "لیاقت و شهامت" نیاز دارد. آدورنو در گفتگویی رادیویی در این باره می گوید:
" انسان بالغ کسی است که رأی و نظری را که خود در نتیجۀ اندیشه بدان رسیده بیان می کند، نه آنکه آرای دیگران را تکرار کند؛ کسی است که قیّم نمی خواهد و از نیروی فکری برای مقاومت در برابر رأی حاکم برخوردار است. کانت که آرزو داشت انسان از "صغارت خود خواسته" به "بلوغ مسئولیت‌ پذیر" رشد کند، هر سه کتاب خود را "کریتیک" Kritik نامیده است. کریتیک از واژۀ یونانی Krino به معنی "تشخیص" است و آنرا باید بدین معنی گرفت که آیا "من" رأی دیگران را می توانم بپذیرم یا نه."
تا اینجا آدورنو در همان محدودۀ فلسفۀ کانت حرکت می کند. اما او با گامی بزرگ دامنۀ فلسفۀ اخلاق را به زمینه ای کشاند که پیش از او قابل تصور نبود: او پرسید، استقلال فکر مورد نظر کانت چه تأثیراتی بر جامعه خواهد داشت؟ و در پاسخ این پرسش فصلی نو در فلسفۀ اخلاق گشود. بدین ترتیب که پیش‌‌شرط پیشرفت به سوی دمکراسی را همانا همین استقلال فکر شهروندان دانست. برعکس، جامعه‌ ای دارای سرشت قرون وسطایی که در آن خیل مؤمنان هنوز به استقلال فکر نرسیده‌اند اصولاً نمی‌تواند به دمکراسی دست یابد. زیرا بقول آدورنو در چنین جامعه ‌ای،
" دمکراسی را بدینگونه نمی‌ فهمند که جنبه ای از وجود انسان باشد و هر کس خود را عامل و حافظ آن بداند، بلکه غالباً دمکراسی را تنها یکی از نظامات ممکن، مانند کمونیسم، فاشیسم و یا سلطنت، در نظر می‌گیرند. درحالیکه دمکراسی را باید بیانگر درجۀ رشد همه‌جانبۀ انسان دانست."(آدورنو، مقاله:"غلبه بر گذشته یعنی چه؟")
از سوی دیگر، او مهمترین مانع فکری برای دمکراسی را از میان برمی دارد. این مانع ناشی از این تصور است که انسانها ظاهراً از توانایی فکری و استعداد ذاتی یکسان برخوردار نیستند. در این صورت چگونه ممکن است برای همۀ افراد جامعه بطور یکسان حق رأی خواستار شد؟
آدورنو بمنظور ردّ این ایراد نشان داد که استعداد نه ارثی و ژنتیکی، بلکه بطور کلی نتیجۀ "شرایط اجتماعی و محیط تربیتی" است. تا بدانجا که خواستار شد که دیگر نگوییم، فلانی از استعداد برخوردار است، بلکه درست تر است بگوییم، فلانی دارای استعداد شده است!
از سوی دیگر، در جامعه‌ای بسته و توتالیتر اصولاً محیط تربیتی لازم برای رشد بسوی استقلال فکری و بلوغ معنوی بوجود نمی آید و در نتیجه دور تسلسلی ایجاد می شود که برقراری دمکراسی و جامعۀ مدنی را پیشاپیش با مانع روبرو می سازد. در چنین جامعه ای بجای آنکه هدف تربیت، تقویت استقلال فکر باشد، در خدمت توجیه آتوریتۀ ناسالم و تحکیم "وابستگی"های اجتماعی قرار می گیرد:
".. ببینیم هدف تربیت چیست؟ هدف تربیت شکل دادن و یا قالب ریزی افراد نیست و هیچکس چنین حقی ندارد. هدف تربیت این هم نمی تواند باشد که حجم مرده‌ای از دانستنی‌ها را به کودک منتقل سازیم، بلکه هدف تربیت تنها یک چیز می تواند باشد و آن اینکه انسان به خودآگاهی سالمی دست یابد. این از اهمیت سیاسی بزرگی برخوردار است. زیرا تحقق دمکراسی واقعی به انسانهای بالغ (مسئول و آزاداندیش) نیاز دارد و دمکراسی تنها در جامعه ای متشکل از چنین انسانهایی می ‌تواند متحقق می شود."(آدورنو ، مقاله:"تربیت برای چه؟"1968م.)
منظور از "مسئولیت" تنها این نیست که فرد بکوشد رفتارش ناقض قوانین شهروندی و موازین اخلاقی نباشد، بلکه بسیار فراتر، پذیرفتن مسئولیت برای بهبود زندگی "دیگران" است. همین همبستگی اجتماعی آزادمردان و آزادزنان است که دمکراسی را ممکن و متحقق می سازد. برعکس، "دموکراسی" بدون مسئولیت اخلاقی جز فساد سازمان‌یافته و ظاهری پوشالی نیست:
"دمکراسی تعبیۀ ماشین رأی‌گیری نیست، بلکه بازتاب بلوغ و اخلاق اجتماعی است."
هیچ چیز از این تصور اشتباه‌تر نیست که جامعۀ دمکراتیک مورد نظر آدورنو جامعه‌ای است متشکل از افرادی که همواره در پی انتقاد از هرکس و هر چیز هستند. برعکس، او بر این تکیه می کند که اندیشیدن بهترین ویژگی‌های انسانی را برمی انگیزد و چون به تفاهم دامن می‌زند، موجد نزدیکی و گرمی می شود. برای روشن شدن مطلب کافیست به این جملۀ او توجه کنیم:
"کمبود عشق، کمبود همۀ انسانها است، بدون استثنا."
پس باید هدف تربیت این نیز باشد که رشته‌های مهر و همبستگی (و نه وابستگی!) را هر چه محکمتر سازد و بر ترس‌های درونی و برونی انسان غالب آید. آدورنو همواره به نتایج اجتماعی و سیاسی چنین روشی می‌اندیشد:
"می ترسم که تربیت با همۀ تأثیرات عمیق و فراگیرش نتواند از بوجود آمدن "جنایتکاران پشت‌میزنشین" جلوگیری کند، ولی دستکم موجب خواهد شد توده‌ای که برای دست زدن به جنایت های عظیم وجودشان لازم است دیگر حاضر به بندگی این جنایتکاران نباشد." (آدورنو: "تربیت پس از آشویتس")
در نظر آدورنو شخصیت انسان بر دو پایه شکل می گیرد: یکی همان بلوغ و استقلال فکر است و دیگری مسئولیت پذیری در "دمکراسی". انسانی که پرورش او بر این دو پایه قرار داشته باشد، دارای ویژگی های زندگی در جامعۀ مدرن (امروزی) است. ویژگی‌هایی که چنان به هم وابسته هستند که هرگونه خدشه ای بر یکی از آنها دیگر جوانب را مختل می سازد. بدون روشنگری، استقلال فکر تحقق نمی یابد و بدون استقلال فکر نمی توان از مسئولیت اجتماعی سخن گفت؛ مسئولیت اجتماعی بدون رفتار اخلاقی پوچ است و بالاخره انسان بالغ مسئولیت‌پذیر تنها در جامعۀ دمکراتیک متبلور می شود و دمکراسی واقعی تنها از سوی چنین شهروندانی قابل تصور و تحقق است.
خدمت داهیانۀ آدورنو به تئوری اخلاق همین یافتن پایۀ دومی است که بالاخره کوشش اندیشمندان، از کانت به این سو، را به ثمر رساند و تئوری اخلاقی منسجم و کارآمدی را تدوین کرد.
آدورنو نه تنها از تربیت انتظار دارد که "من" را به چنان شخصیت پایدار و فعالی بدل کند که دربارۀ آرای گذشتگان و محیط خود به اندیشۀ انتقادی بپردازد، بلکه در برابر تهاجم تبلیغاتی رسانه های گروهی که با هزار ترفند برای جهت دادن به انسان می کوشند، مقاومت کند و آزاداندیشی خود را حفظ کند.
بنابراین کشف نبوغ‌آمیز آدورنو این است که رابطۀ تنگاتنگ تربیت و بلوغ اجتماعی ناشی از آن را دریافت. فرد انسان در جامعه‌ای می تواند رشد کند و به بلوغ برسد که در آن دمکراسی برقرار است و در محیطی می‌تواند به استقلال فکر دست یابد که در آن دگراندیشی مجاز است. از سوی دیگر نکتۀ اساسی همین است که چنین انسان بالغ، مستقل و مسئولی تنها در همبستگی با دیگر افراد جامعه به تبلور شخصیت و حس خوشبختی دست می یابد.
در چنین موجودی برای نخستین بار در تاریخ، انسانی پدید می آید که عقلش به رفتاری حکم می کند که حفظ و گسترش روابط مهرآمیز اجتماعی را هدف دارد. در او نیک‌رفتاری بطوری نهادینه شده که نه دغدغۀ "ثواب" دارد و نه وسوسه‌ای برای دست زدن به "گناه" وجدانش را می‌آزارد. نه تنها "سر به دنیا فرو نمی‌آورد" و بدکاری را توهینی به سرافرازی خود می داند، بلکه در پی آنستکه پیرامون خود را انسانی‌تر سازد. زیرا بخوبی می داند که:
"در محیط بد نمی‌توان بخوبی زندگی کرد."(آدورنو)
کشف نبوغ آمیز آدورنو همین است که میان اخلاق، تربیت و سیاست رابطه ای تنگاتنگ وجود دارد و بهبود پایدار هیچکدام بدون دیگری ممکن نیست. در جامعه ای غیردمکراتیک مردمان به بلوغ فکری نمی رسند و اجازه ندارند مسئولیت سرنوشت خود را به عهده بگیرند. بدین سبب نیز نخواهند توانست نسلی را تربیت کنند که در راه یافتن استقلال فکر و نواندیشی بکوشد.
آیا این کشف آدورنو واقعاً جدید است و پیش از این در تاریخ نمونه ای نداریم که به پیوند درونی اخلاق و سیاست پی برده باشد؟
شگفت‌انگیز آنکه نخستین فیلسوف بزرگ تاریخ، سقراط، درست در دفاع از همین حقیقت جان خود را از دست داد! می دانیم که سقراط به اتهام "بدآموزی به جوانان" از سوی دادگاهی در آتن به مرگ محکوم شد. او حکم دادگاه را قبول نمود و اصرار دوستان خود را مبنی بر اینکه باید فرار کند تا از اجرای حکمی ناعادلانه جلوگیری نماید رد کرد. دلیل سقراط این بود که عمری را در سایۀ دمکراسی آتنی زندگی کرده است و حال اگر از قبول حکمی که (درست و یا نادرست) با رعایت اصول دمکراتیک اعلام شده، سرباز زند، در واقع تصمیم خود برای زندگی در دمکراسی را نقش بر آب می سازد. فراتر از آن، در این صورت استقلال فکر و سرافرازی انسانی خود را پایمال خواهد کرد. بنابراین بهتر است بماند و بمیرد تا آنکه بعنوان یک فراری، هویت شهروندی خود را از دست بدهد!

 

.